سنگ نبشته های یک زائر… (نیریز)

«درها و قفلهای بسته مرا زنده می کند؛ آن که تو آمده بودی نه، این که تو می آیی مرا تازه می کند!»

13 December, 2011 22:58

دیدگاهی بگذارید »

Hurry up! You can miss all sales on this site!.. http://www.os-bc.de/happy.friends.php?duPage=70y1

نوشته شده توسط حسین آذربایجانی

13/12/2011 در 22:58

نوشته شده در مردم شناسی

ادبیات وبلاگ نویسان قزوین در مقابله با منتقدان؛ گ فت و کوب بجای گفتگو

دیدگاهی بگذارید »

1) شیخ قدرت علیخانی گفته بود «نان عده ای در حاشیه و بلواست» من هم (فقط) با این گفته شیخ موافق و معتقدم نان آن بعضی ها علاوه بر بلواسازی، در کوبیدن شخصیت دیگران هم هست. اما این گفته یک نویسنده بزرگ را نیز همیشه به خاطر دارم که «تبر بدست گرفتن و خرد کردن اسباب و اثاثیه همسایه ها مبلمان خانه شما را ذره ای شیک تر یا نوتر نمی کند».

2) در وبلاگ یک پزشک مطلب جالبی خواندم تحت عنوان «سندرم “می‌دانم که حق با من است” یا چگونه مغزهایمان از پذیرش حقایق سر باز می‌زنند»

خلاصه حرفش این بود که «تعصبات ذهنی هواداران دوآتشه جناح‌های سیاسی، می‌تواند مانند سدی از میزان تأثیرگذاری واقعیت‌ها بکاهد. حتی گاهی به صورت متناقض ارائه واقعیت‌هایی چالش‌برانگیز باعث می‌شود آنها بر عقیده خود ثابت‌قدم‌تر شوند!»

3) یکی از نخ نماترین و خنده دارترین روشهای بعضی دوستان در مقابله با انتقادات دیگران توهین، تمسخر و انگ چسباندن به فرد منتقد است:

«حاصل سوات! ذوق، جوشش و کوشش جنابعالی

غرض ورزی های شخصی تان

شما عناصر سست عنصر

ناپختگی شما

آلت دست افرادی پشت پرده شده اید

رفتارهای نسنجیده و نابخردانه شما

شما فرق انتقاد را با تخریب نمی دانید

بی خردی سیاسی شما»

اینها مصادیق جدید «قولا لینا» و نمونه هایی اخیر از ادبیات دوستان وبلاگ نویس در پاسخگویی به منتقدان است. دوستانی که هنگام ادعا تنها خود را پیروان اسلام ناب نبی اکرم(ص) می دانند، بیش از همه مدعی دین و اخلاقند، اما میدان بحث و گفتگو را با چاله میدان دعوا و گفت و کوب اشتباه گرفته اند و تلاش می کنند به هر نحو ممکن ولو با شارلاتانیزم و شانتاژ منتقد را خفه کنند تا درس عبرتی شود برای سایرین. البته بر آنانی که غایتشان رسیدن به مقام شامخ حسین بازجو یا شاگرد خلف اش، کامران نجف زاده، است حرجی نباید باشد.

4) فارغ از تمام انتقاداتم به ایمان حیاتی، این حرفش را قبول دارم که «دست از گوشت خالی شده گربه به چنگ انداختن می پردازد.» این جمله ایمان را می شود اینطور هم تعمیم داد: دست آن گربه از هراس خالی شدن از گوشتی که غاصبانه به دست آورده باشد، بی اخلاقانه تر و ناشیانه تر چنگ می اندازد.

اول از همه به خودم و بعد به دوستان مدعی اخلاق و دینمداری می گویم: کمی در رفتار خود دقیقتر شویم. اگر بدون احراز شایستگی لازم به مقام و مکانی چسبیده ایم و می ترسیم انتقاد یک منتقد باعث از دست دادن پستانک فعلی مان شود، اصلاح عملکرد خودمان آبرومندانه تر از فحاشی به منتقد است. از ترس باختن گوشت غصبی به صورت منتقدان چنگ نزنیم.

پی نوشت 1: یکی در وبلاگش نوشته بود: «عضوی از بسیج چند صد هزار نفری استان قزوین هستم.»

کسی جرات انکار زورمندی و فراوانی خواهران و برادران بسیجی را ندارد؛ اما «چند صد هزار» بسیجی در استانی که حداکثر یک میلیون و خرده ای جمعیت دارد با مشت های نمونه خروار می خواند؟

پی نوشت 2: نمی دانم اگر اول هر مسابقه فوتبال آن نماد مسخره بازی جوانمردانه (Fair Play) را با هزار و یک ادا و اطوار وارد زمین نکنند، میان مشت و لگدهای عمدی بازیکنان میلیون دلاری چه چیزی از جوانمردی در فوتبال باقی می ماند!

نوشته شده توسط حسین آذربایجانی

19/07/2010 در 08:07

نوشته شده در مردم شناسی

«همیشه» عده ای چون زغال روسیاه می شوند

دیدگاهی بگذارید »

همیشه تاریخ در این سرزمین تنها یک نفر از دو طرف هر تعاملی پیروز میدان بوده و دیگری منکوب و مصلوب و مفلوک نه تنها بر باد رفتن زحمتها بلکه خرد شدن شخصیت و انسانیت اش را نیز به چشم دیده است. بحثمان این نیست، بگذریم.

قزوین شهری است که خوشنویسانش دم از پایتختی می زنند اما 4 نفرشان که زیر یک سقف جمع شدند، بلافاصله گرد و خاک می شود. یاد روسای قبایل افغان می افتی در لویه جرگه که هیچکدام هیچکدام را قبول ندارد؛ هزاره ها خون ازبک ها را می خورند و تاجیک ها هر دو قبیله را مهدورالدم می دانند. میان این آب گل آلود هم طالبان چه نمدها که بر کلاه خود نمی چسبانند! خوشنویسان قزوین هم انگار هنر از آرنجشان بالاتر نرفته و به ذهن و قلب نرسیده است تا آنچنان که ادعایشان است عشق باشد و هنر و… این به آن می گوید بی سواد، آن یکی این را تنها “مجموعه دار” یا “مجموعه خر!” می نامد و آشفته بازاریست که بیا و ببین.

دوسالانه ای برای خوشنویسی در قزوین برگزار می شود و انتقاداتی را (دلسوزانه یا مغرضانه) دامن می زند. من موضوع را در حوزه خودم بررسی می کنم و کاری به کار پایتخت نشینان و منازعان ندارم. بحث و انتقاد و پاسخگویی به آن، از ارکان جامعه مدنی و نشان شعور بالای یک اجتماع است. ما به وجود این بحثها در فضای مجازی قزوین افتخار می کنیم، کاری هم به این دعواهای زرگری نداریم اما یک سوال از حسین علیجانی که همواره استواری قلمش را ستوده ام: آیا نوشته های داخل «» در شان قلم شیوای شما هست؟

جایی نوشته اید: «… البته عده ای معدود كه بسيار علاقمندند در اشعار پيامكی شان برای اين و آن از محتويات نقاطی از بدنشان رونمايی كنند و بس »

مخاطب را به پیامکهای خصوصی منتقدان یا دشمنان شما چکار؟ و اگر به فرض کسی هم شعری در پیامک برای کسی فرستاده و عورتی را رونمایی کرده باشد، امری خصوصی است و به مخاطبی که پای ثابت وبلاگ شماست و از وقت ارزشمندش برای خواندنتان خرج می کند، مربوط نیست. من این را توهین به شعور مخاطب می دانم.

و در جایی دیگر: « … مسير تاريخ از دست اربابان رسانه، نفسی تازه كند … »

این حرف را اگر کسان دیگری در ارشاد می گفتند، حرجی بر ایشان نبود؛ چون سابقه و سواد رسانه ای شان بر همگان معلوم است. اما سر کسی که هر کجا بوده کار حرفه ای رسانه ای را در اولویت های خود داشته، چه آمده است که مسیر تاریخ را اسیر دست اربابان رسانه می بیند؟

مسیر بانکها شاید در دست برخی اربابان رسانه ای (و نه خبرنگاران و وبلاگ نویسان) قزوین باشد، اما دادن مسیر تاریخ به دست رسانه کمی خوش انصافی نیست؟

نوشته شده توسط حسین آذربایجانی

01/07/2010 در 12:41

نوشته شده در مردم شناسی

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.